تبليغاتX
نه,باید بروم,قرار دارم,قرار ندارم...
نه,باید بروم,قرار دارم,قرار ندارم...

بگذار هرگز کسی نداند آن شب میان من و رکسانا چه گذشت


نوبت توست پرويز... نيشابور دلش تنگ شده

شنبه یازدهم مهر 1388  توسط هومر هدایت زاده  |

 

سلام علی

می خواهم شعری بگویم

آرام

شبیه مادرم

"علی نجفی"

دوشنبه دوم شهریور 1388  توسط هومر هدایت زاده  |

 

سبز می خواستم... سیاه شد

سلام آقای احمدی نژاد !!! پیروزی مقتدرانه شما را در انتخابات ریاست جمهوری تبریک عرض می کنم فقط با تمام وجود تقاضا می کنم کمی آرام تر بر من قهقهه بزنید که لااقل حس نکنم اینقدر سادگی مرا به تمسخر می گیرید ... اینقدر عجیب مقابل من می ایستید و بلند بلند دروغ می گویید و آخر مگر می شود اینقدر ساده مردم من را به بازی گرفت ؟؟؟ مگر می شود من را به این سادگی نادیده گرفت ...؟؟ پس شما می خواهید رئیس جمهور که باشید ؟؟؟ من دیگر شما را نمی شناسم ... من مردمی را می شناسم که وقتی در خیابان از کنارشان می گذرم با سکوت عمیقی مواجه می شوم و با تمام وجودم حس می کنم که دارند فریاد می زنند و لعنت می کنند ... نمی دانم چه چیزی را ؟؟؟اصلا حس نمی کنم شما حرف کسی را جز کسانی شبیه کردان را بفهمید و من که هیچ شباهتی به رذالت ندارم دیگر حرفی ندارم با شما ... روی صحبت من با میر حسین موسویست ... با کسی که برایش ماه ها تلاش کردم ... سبز پوشیدم ... خانواده سبز را ساختم ... به او رای دادم ... (نه اینکه پشیمان باشم)... و آنقدر به او رای دادم تا او امروز قدرتمندانه بگوید من پیروز انتخاباتم ... بتواند فریاد بزند و خوشحالم که می تواند فریاد بزند ... فقط آقای موسوی من هم دوست دارم فریاد بزنم ... تو هم کاری برای من بکن ... من بیشمارم ... این بغض اگر نترکد می خشکد در گلوهایم ... من دوست دارم فریاد زیر پوستم ... فریاد توی نگاه هایم را نعره بزنم حتی به اندازه گلوگاه یکی پرنده ...

من برا شما سبز پوشیده ام و برای شما هنوز سبزم ... شاید برای خودم اما یادم می ماند که تو در من بوجود آوردی که بخواهم سبز بمانم ... برای ساختن این ایران باید جان کند ... از جان مایه بگذار

پنجشنبه هشتم مرداد 1388  توسط هومر هدایت زاده  |

 

سلام آقای موسوی

من همین چند ماه پیش را خوب به یاد می آورم، آن تب و تاب عجیب برای دعوت از خاتمی ، برای دعوت از کسی که تمام ما فکر می کردیم می تواند ایرانمان را نجات دهد،این را خوب می دانستیم،حدس نمی زذیم چون هر کداممان به زعم خودمان و به گونه ای آن دوران را حس کرده بودیم و دیده بودیم ... حالا که هوای ایران را می بینیم ،دلمان تنگ تر می شود و آن روز ها دوستر داشتنی... این روز ها آنقدر از امروز ایران گفته اند که اگر من هم بخواهم بگویم دیگر جایی برای حرف های جدید نمی ماند .

اگر شما هم به فراموشی های مصلحتی دچار نشده باشید حتما خوب یادتان هست که خاتمی آمد ، با همان عهد پیشین،و ما سرشار شده بودیم،لبریز شده بودیماز شوق،یکی شدیم،خالص شدیم و دیگر هیپ جای شکی باقی نمانده بود برای ساختن دوم خردادی دیگر که خاتمی راهش را خوب بلد بود،ارکه ایرانیان را که یادتان هست؟همه چیز چقدر خوب بود؟چقدر خالص بود؟خواهش می کنم کمی به ذهنتان فشار بیاورید و آن روز های کوتاهی که طعم گس تصور حضور دوباره خاتمی در تریبون سازمان ملل در سرمان غوغایی می کرد را به یاد بیاورید،به خدا کار سختی نیست،همین چند ماه پیش را می گویم.

اما واقعا آن روز ها کوتاه بودند،خیلی کوتاه،آنقدر که بگویی سلام و قبل از اینکه کلامی برای گفتن به ذهنت بیاید وقت خداحافظی رسیده بود ،چون میر حسین به صحنه آمده بود ، و ما همه باید می گفتیم خداحافظ خاتمی عزیز!می حسینی که ما،من و تو،هیچ نمی دانستیم که چه بر او گذشته و فقط در گوشه و کنار سالهای 76 و 80 و 84 زمزمه هایی بود که شاید او بیاید و همین ما را کنجکاو می کرد که مگر میر حسین کیست؟چرا من همیشه فقط می دانستم که نامی به نام میرحسین هست و گاهی هم اگر گوشهایم را تیز تر می کردم ، جمله نخست وزیر دوران جنگ به گوشم می خورد.کجا بود این میرحسین؟چرا امروز آمد؟چرا با ما چنین کرد؟چرا تمام امید ما را نادیده گرفت؟شور ما را نادیده گرفت؟میثاق ما با خاتمی را ندید؟؟؟مگر می شود؟!! حتما همه را دیده بود...

من سرخورده بودم،خسته بودم و ترجیح دادم به خانه ام بروم ، در گوشه اتاقم بنشینم و اصلا فراموش کنم که چه بر من گذشت؟از همان فراموشی های مصلحتی...

مدتی بود که همانطور افسرده پشت پنجره نشسته بودم و حسرت تنها حس عمیقی بود که در من وجود داشت. یکی از همان روزها کسی از منظر پنجره ام گذشت که هیچ از او به یاد ندارم جز مچ دستی که نوار سبز رنگی بر آن بسته بود. از خانه بیرون رفتم،همه جا را گشتم و او دیگر هیچ کجای آنجا نبود.دوباره مردم را دیدم،مردمی که سرشار بودند،لبریز بودند،خالص بودند،حیرتم را برانگیخت،کمی آنطرفتر عکسی از خاتمی به چشم می خورد که پشت میرحسین ایستاده بود ، جلوتر رفتم و خوب دیدم که خود خاتمی است و چقدر محکم پشت میرحسین موسوی بود.مگر ما پشت خاتمی نبودیم؟چه بر سرمان آمده که حالا می خواهیم آنقدر جلو تر از او برویم که حتی صدایش را هم نشنویم...مگر ما پشت اندیشه سیاسی خاتمی نبودیم؟ خب حالا چیزی جز اندیشه سیاسی خاتمی میرحسین را نشان می داد؟؟ مگر ما پشت شخصیت خاتمی نبودیم؟ حالا شخصیتی جز خاتمی میرحسین را نشان می داد؟؟؟ -روزگاری کسانی پشت خاتمی بودند ، با هم بالا آمدند و خاتمی از آن اوج دستشان را گرفت،بالا برد،به مردم نشانشان داد، فضا و جرئت گفتگوی به دور از تهجر به آنها داد، نامشان را روشنفکر و اصلاح طلب گذاشتند و حالا ریسمان قدرتی پیدا کرده اند و دیگر خاتمی را نمی شناسند... این اخلاق سیاسیست؟؟آهای!! دشمن را اشتباه گرفته اید ، این خاتمی هرگز ادبیات جنگ طلبانه ای نداشته که حالا اینچنین به جنگ با او برخاسته اید، آن هم با آن لحنی که کرباسچی عزیز چند وقت قبل در سلامت عقلی ما،من و تو، شک کرده بود- بگذریم، ما ادبیاتمان ادبیات آشناییست،گفتگوی تمدن ها،مهرورزی و آرامش،تنش زدایی،و در عین حال صلابت...

من آن روز ها به خاطر میثاقم با خاتمی می خواستم برای برای میرحسین کاری بکنم،به سراغش رفتم،پای گفتمانش نشستم،اندیشه و ادبیاتش را دریافتم،ارزش های درونی اش را دیدم و وقتی دریافتم او کیست؟ دیگر عهدی با خاتمی در کار نبود، من دیگر برای خاتمی اینجا نیستم، من برای ارزش هایی اینجا ایستاده ام و مچ دستم سبز رنگ است که در این روزگار نایابند،من از گفتمان محبت، ارزش های انسانی و آبروی ایرانم سبز شده ام و حالا خوب می دانم همه آنهایی که سبز شده اند برای چه سبزند؟ آنهایی که در روستاها سبز شده اند،آنهایی که در بیابانها سبز شده اند،آنهایی که در جنگل ها سبز تر شده اند یا در هر کجای دیگری که توان رویش و سبز شدن باشد... گاهی برای گریز ، گاهی برای یافتن، خیلی ها تنها می دانند چه نمی خواهند اما ما کسانی هستیم که می دانیم چه می خواهیم؟؟ از همه اینها بگذریم تمام حرف من این بود ؛ خاتمی محبوب است اما من تنها برای میرحسین سبزم و در ضمن در برگ رای جای اسم یک نفر خالیست.من هرگز به دنبال دوم خرداد دوم نیستم ... ما 22 خرداد اول را می آفرینیم...

سبز تویی که سبز می خواهمت...

 

یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388  توسط هومر هدایت زاده  |

 

استاده ام چو شمع مترسان زآتشم!!!

این روز ها جور دیگه ای شدم ... مدتی است ... بعد از هزاران سال حس می کنم آروم شدم و همین چند لحظه حس برای ۱۰۰ هزار سال واستادن جلوی هر چه که در کنار من نیست کافیه ...

یه ترانه که این روزا دوسش دارم می گه هنوزم می شه عاشق شد هنوزم حال من خوبه ...

این روز ها فکر می کنم بزرگترین تفاوت انسان با آدم در احترام قائل شدن برای خودشه ... برای خودش و انتخاب خودش ...

 منی که در همین حوالی پرت شده بودم ... حالا ایستاده ام و به میانتان باز گشته ام...

شب های هجر را گذراندیم و زنده ایم ..... ما را به سخت جانی خود این گمان نبود .... سعدی بزرگ

شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388  توسط هومر هدایت زاده  |

 

من همین حوالی پرت شده ام

سلام... من همین امروز یاد گرفتم که دنیا اونجوری که من می خوام نیست ... پس من هم اونجوری که دنیا می خواد نخواهم بود.از حالا به بعد دنیا مثل خودش و من هم مثل خودم خواهیم بود... به قول یکی هرکی می ره سی خودش.

آهای مردم ... من بالاخره خودم رو از یه عشق مسخره کندم... دیگه له شدم ... دیگه واقعا بریدم ... ولی به تمام تقدس ها که تا آخرین قطره ایستادم ... مردانه مردم ... هیچ کس نمی دونه این روزا چه حال وحشتناکی دارم؟؟ ولی هر چه هست از چلانده شدن بهتره...

می خوام به غار برم و هی فریاد بزنم که گوش فلک کر بشه... خوب گوش کنید: هااای تو کجایی نازی عشق بی عاشق من ؟؟؟؟؟ همین

ببخشید... به زودی با کلی کار و پست جدید می آم ... بی کار نبودم این چند وقت

شنبه هشتم فروردین 1388  توسط هومر هدایت زاده  |

 

سلام پدر

سلام ... تا همین چند لحظه قبل توی این پست از اومدن خاتمی گفته بودم ... اونقدر ابنجا مونده بود که خودم هم خسته شدم ... از پا در اومدم ... له شدم ... چلانده شدم ... و امروز خذفش کردم ... همین

یکشنبه سیزدهم بهمن 1387  توسط هومر هدایت زاده  |

 

عشق گاهی زندگی سوز است

چه بسیارند مردمانی که

                     می پنداشتند عاشقند

        و او که عاشق بود

                                نمی توانست بیندیشد...م

شنبه بیست و هشتم دی 1387  توسط هومر هدایت زاده  |

 

میلاد یکی کودک شکفتن گلی را ماننده است

این بیست و یکمین روز از سرد ترین فصل سال بود... فصلی که هنوز برای من تلخ نبوده ... من هزاران سال پیش در چنین روزی وقتی هوا عجیب برفی بود به دنیا اومدم و خوب یادم نیست در این مدت چند بار دیگه مردم و باز به دنیا آمدم اما می گن ۲ روز در زندگی انسان ارزشمند تر از روز های دیگرند:روزی که به دنیا می آیی و روزی که در می یابی برای چه به دنیا آمده ای؟؟ 

 من فکر می کنم به دنیا آمده ام تا تو را ببینم و خواهم مرد تا تو را با ولع بیشتری ببینم ... همین

میلاد یکی کودک شکفتن گلی را ماند

چیزی نادر به زندگی آغاز می کند

با شادی و اندکی درد

روزانه به گونه ای نمایان بر می بالد

بدان ماند که نادره نخستین است و

نادره آخرین.

مارگوت بیگل

شنبه بیست و یکم دی 1387  توسط هومر هدایت زاده  |

 

باید تا صبح فردا صبر کنیم...

هوا سرد بود،من از سرما متنفر بودم،من از سرما متنفرم.در را که بستم،صدای دستی که به در می کوبید را شنیدم،در را باز کردم و دیدم کسی پشت در ایستاده و می لرزد،زنی با اندامی ظریف و چشمهای رنگی،آوردمش به درون و دوباره در را بستم.روی مبل نشستیم و کنار دو فنجان چای گرم از سرما حرف زدیم،از این که وقتی هوا سرد است آدم غمگین می شود ،آدم بوی گند می گیرد،آدم متعفن می شود و آدم انسان نمی شود،آدم پست می شود و آنقدر سرگرم حرف های شنیع بودم که فراموش کردم راس ساعت چهار کسی پشت در خانه ام می ایستد تا من در را باز کنم،به درون دعوتش کنم،دو لیوان نسکافه داغ روی میز بگذاریم و بعد، از هزار سال آینده حرف بزنیم،از هزار سال خوب،از هزار نسل بعد که اسم همه شان بدون استثنا مهاسا بود...... حتی خوب به یاد دارم که ساعت چهار بار لنگرش را شلیک کرد،حتی عقربه های ساعت را وقتی دقیقا ساعت چهار را نشان می دادند به یاد دارم،راستش کمی هم یادم هست که صدای به در کوفتن و سوز باد و زجه های یک زن را از بیرون شنیده باشم اما باور کنید نمی توانستم ... می ترسیدم ... شاید فقط از همین می ترسیدم که حالا که در را باز می کنم چند دقیقه از چهار گذشته است ... پس باز نکردم ... پس صدا آرام شد و من فکر کردم کسی نبوده ... خودم را گول زدم که حتما کسی نیامده .اما گاهی ناگهان خسته می شوی،از گفتن،از شنیدن،از گول زدن خودت،از گول خوردن از خودت،از فریاد زدن،از انتظار پشت درهای بسته،حتی گاهی از خسته بودن هم خسته می شوی،.... هوا تاریک می شود و من در درونم به دنبال چیز گم گشته ای می گردم.. من حالا در خانه تنهایم و هیچ چیز نمی شنوم... تلفن زنگ می خورد و یک نفر پشت خط می گوید:« من از هزار سال بعد از شما تماس می گیرم،با خودت چه کرده ای که هنوز از سنگ قبرت بوی تعفن می آید؟؟» تلفن را قطع می کنم ... "انسان هرگز تحمل شنیدن رذالت خودش را ندارد" ساعت دیواری من را به یاد شش ساعت قبل می اندازد،به یاد لحظه ای که چهار بار نواخت،به سمت در می روم،در را باز می کنم ،زنی با چهره ای آشنا که به نظر می رسید باردار باشد پشت در روی برف ها نشسته بود و تکان نمی خورد،انگار یخ زده باشد،به درون آوردمش و زمانی که در را می بستم رد پنجه های کسی که ناخن هایش را به در کشیده بود حیرتم را بر انگیخت...با دو لیوان نسکافه داغ روبرویش کنار شومینه گرم نشستم،بی شک باید بچه ای را که در رحمش بود مهاسا صدا می زدیم،اما بیرون هوا خیلی سرد بود ،نکند مهاسا.... باید صبر کنیم و صبح برویم پیش دکتری که بفهمد مهاسا هزار سال عمر دارد

شنبه چهاردهم دی 1387  توسط هومر هدایت زاده  |

 

آمدن تو یعنی نواختن بتهوفن

شبیه آمدن تو می مانست

حسی مبهم که همین کمی پیشتر در من بود

وقتی سمفونی نهم بتهوفن را می شنیدم.....

آرام آرام تند می شد هارمونی قدم های آمدنت

می دویدی    می دویدی

تا من ٬ تا پایان ٬ تا دیوار ٬

دست های یخ زده من آب می شدند

و روی گونه های مهربان تو جاری می ماندند٬

بلند بلند قهقهه می زدی ٬

می رقصیدی٬می خندیدی٬

سوار ماشتن ثانیه ها می شدی ٬

هی! تا آخر بگاز!!!....... م

و سفر می کردی به اکنون

به امروز٬به حالا٬

         و وقتی مطمئن می شدی رسیدی

                                     تا ابد همینجا می ماندی

دوباره ملودی بودنت آرانم می شد

می نشست ٬ می گریید

گونه هایت حجم زیبای قرمز رنگی می شد

و بعد از بیست و چهار دقیقه همه چیز تمام می شد

یک نفر ضبط را از برق بکشد...م

۴ دیماه ۱۳۸۷ مشهد

پنجشنبه پنجم دی 1387  توسط هومر هدایت زاده  |

 

مادر بزرگ نمرده

وقتی مادر بزرگم مرد

من داشتم قصه می نوشتم

مادر بزرگ مرد؟؟

چهارشنبه چهارم دی 1387  توسط هومر هدایت زاده  |

 

از نیشابور تا کمی دورتر

هیچ کس نمی دونه دیشب وقتی من توی جاده نیشابور به مشهد حیرانی رو با بلند ترین صدای دنیا گوش می کردم به چی فکر می کردم ... اما شبی بود دیشب که باید فریاد می زدی: شد ز غمت خانه سودا دلم و سعید هم کنار من نشسته باشه و با هم داد بزنیم :رفت بر این گنبد مینا دلم...م

من همیشه بودم حتی زمانی که حرفهام رنگ قرمزش رو از دست داده بود ... همه عمر عاشق بودم و عشقی بزرگ همچون آتشفشانی عظیم هر لحظه با گدازه های سوزانش من رو به قعر می کشید... من اما دلتنگیم رو تاب آوردم ولی بوی درد عجیب در من مانده...

چهارشنبه چهارم دی 1387  توسط هومر هدایت زاده  |

 

یلدا شبیست که هر شب من بود

امشب یلداست ... هیچ نمی دانم امشب برای طولانی بودنش عزیز است یا برای آمدن زمستان... هر چه هست اینست که من خوب دانم شب های طولانی چیست ؟؟ و زمستان تنها فصلیست که هنوز برای من تلخ نبوده... پس آخرین پیک این شراب چهل ساله را می زنیم برای همه کسانی که خوب می دانند شب چقدر زیباست و هرگز فراموش نکردند آنشب میان من و رکسانا چه گذشت... مرا که می شناسید نام کوچکم هومر و هرگز نفهمیدم چند ساله ام ... گاهی هزار سال یک شب بود و گاهی یک شب صد هزار سال  

من شب را تحمل کرده ام بی آنکه به انتظار صبح مسلح بوده باشم ... م

شنبه سی ام آذر 1387  توسط هومر هدایت زاده  |

 

مشکل فقط با تو خندیدن بود

دستهایم را گرفته بودند

دهانم را بسته بودند

اگر چشمانم را هم گرفتند

وقتی سه بار پایم را به زمین کوبیدم بدان عجیب دوستت دارم 

من همیشه لی لی بازی می کردم

هروقت تو پشت پنجره تان بودی

و من می ترسیدم از اینکه زمین بخورم...تو بخندی...دختر همسایه بخندد...

تمام دنیا بخندند...رئیس سازمان ناتو بخندد...خدا بیاید توی کوچه ما و بخندد...

تو بخندی... تو بخندی.. تو بخندی و

من از اینکه پایم درد می کند و نمی توانم با تو بخندم

 بگذریم اینجا هوا عجیب سرد است

می خواهم به درون برگردم... پاهایم را هم گرفته اند

۲۵آذر ۸۷ مشهد

پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387  توسط هومر هدایت زاده  |

 

امروز که برف بارید

امروز که در مشهد برف می بارید آدم حس کرد که چقدر قشنگه اگه زیر برف کمی قدم می زد ... وقتی بیرون رفت سرما را فهمید و همون آدم حس کرد که چقدر لذت بردن از زندگی سخته .... امروز تمام تلاش مردم این حوالی برای درک زندگی نتیجه داشت...

پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387  توسط هومر هدایت زاده  |

 

چند روز قبل در نیشابور

چند روز قبل وقتی در خانه را باز کردم و باد به صورتم خورد٬وقتی آسمان را نگاه کردم٬آسمان گرگ و میشی که ابر های غریبی داشت٬حس کردم امروز هوای نیشابور یک چیز کم دارد٬مدت زیادی فکر کردم٬تمام روز های دیگر را با همه چیز هایش تصور کردم٬اما فقط موقع خواب همان روز بود که یادم آمد هوای امروز صدای قار قار چند کلاغ را کم داشته بود٬از رختخواب بلند شدم و شروع به نوشتن کردم٬از گذشته٬از انسان بودن٬از خدا٬از اشتباه خدا و از همه چیز هایی که بوی تغفن می داد.مدت ها بود که از خودکارم که زمانی رفیقم بود ٬دور مانده بودم و کلاغی که قارقار نکردنش سرم را برد نشانی خودکارم را به من داد 

       پس هومر به همه تان سلامی دوباره می کند

شنبه شانزدهم آذر 1387  توسط هومر هدایت زاده  |

 

من شبیه شمایم

گاهی

بوی

درد را

      حس می کنم٬

همیشه در حوالیم یک عده می روند و

                                    یک عده با لبخند می آیند

در چهره هایشان هیچ چیز مشترک با من نیست٬

   تنهایی!!!!!...

به درونم نگاه می کنم

                     شکل درد را می یابم

این چندمین روز است؟

           یک هزار و سیصد و هشتاد و هفت٬هشت٬نه٬...

                             زمان چقدر زیاد می گذرد؟!؟

آدم از اینهمه تنهایی خسته می شود٬....

در آن هیاهو توی احمق به من چشمک می زنی٬

                                       من می خندم

و ناگهان درمی یابم

                    چقدر شبیه دیگران شده ام!؟!

 

                                                             ۱۴ آذر ۸۷ نیشابور

شنبه شانزدهم آذر 1387  توسط هومر هدایت زاده  |

 

بزرگ ترین دغدغه درونی

همیشه بزرگترین خواست انسان این بوده:

من می خواهم به گذشته برگردم

و همیشه پاسخ این بوده:

این امکان ندارد...هرگز

ما جایی زندگی می کنیم که برای رنج نکشیدن از جامعه مان باید هر لحظه خودمون رو گول بزنیم و تابیرات گاه خنده داری از واقعیات برای خودمون ارایه بدیم...هدف از زندگی چیست؟؟ آیا ما نیامده ایم تا از زندگی لذت ببریم؟؟ ما همواره خودمان را گول می زنیم و می گوییم از زندگی لذت می بریم در حالی که خیلی از اوقات می دانیم این زندگی ای نیست که ما از آن لذت می بریم بلکه دقیقا زندگی ایست تا دیگران بیندیشند ما لذت می بریم... رسالت بزرگی که اینجا بر دوش انسانها سنگینی می کنه اینه که درون خودش رو بشناسه و دقیقا چارچوب های اخلاقی ای که همواره به او لدت و آرامش درونی می دند رو بشناسه و تازه مشکل ترین کار اینست که خودش را در بند این اخلاقیات کند و به قول نویسنده ای: اخلاقیات ما رو در بند نمی کنند و این ماییم که باید خودمان را در بند اخلاقیات کنیم ... ممکن است در اینجا نوعی سفسطه پیش بیاد در مورد اینکه مفهوم آزادی در این میان چی می شه ... بحث در این است که ما در برداشت آزادی و تعهد دچار اشتباه شدیم و درک درستی از آن نداریم و یا اگر هم داریم برای توجیه اشتباهاتمون باز هم به نوعی مشغول گول زدن خودمون هستیم.به هر حال پیشنهاد می کنم در مورد دست یافتن به مفاهیم درست همچین تابیراتی از فلسفه و شعر کمک بگیرین... بدون شک کمک بزرگی خواهد بود

چهارشنبه سیزدهم آذر 1387  توسط هومر هدایت زاده  |

 

شاهکار مولانا

حضرت خداوندگار مولانا

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن

                                    ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها

                                   خواهی برو ببخشا خواهی بیا جفا کن

از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی

                                   بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن

ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده

                                    بر آب دیده ما صد جای آسیا کن

خیره کشیست مارا دارد دلی چو خارا

                                    بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن

بر شاه خوب رویان واجب وفا نباشد

                                    ای زرد روی عاشق!تو صبر کن وفا کن

دردیست غیر مردن آن را دوا نباشد

                                    پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن

در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم

                                    با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

گر اژدهاست بر ره عشق است چون زمرد

                                    از برق این زمرد هین دفع اژدها کن

          ***************************************

نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم

                                    در این سراب فنا چشمه حیات منم

وگر به خشم روی صد هزار سال ز من 

                                    عاقبت به من آیی که منتهات منم

نگفتمت که به نقش جهان مشو رازی

                                    که نقش بند سرا پرده رضات منم

نگفتمت منم بحر و تویی یکی ماهی

                                    مرو به خشک که دریای باصفات منم

نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو

                                    بیا که قوت پرواز پر و پات منم

نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند

                                    که آتش و تپش و گرمی هوات منم

نگفتمت که صفت های زشت بر تو نهند

                                    که گم کنی که سر چشمه صفات منم

اگر چه راه دان که راه خانه کجاست

                                     وگر خدا صفتی دان که کدخدات منم

      ******************************************

مسلمانان مسلمانان مسلمانی ز سر گیرید

                      که کفر از شرم یار من مسلمان وار می آید

 

                                  

 

دوشنبه یازدهم آذر 1387  توسط هومر هدایت زاده  |

 

 



اینجا ایران است... بیخود خودت را گول نزن ... مردم اینجا ارزش عاشق شدن را از دست داده اند...
houmer_1987@yahoo.com

 

 

نوبت توست پرويز... نيشابور دلش تنگ شده
سلام علی
سبز می خواستم... سیاه شد
سلام آقای موسوی
استاده ام چو شمع مترسان زآتشم!!!
من همین حوالی پرت شده ام
سلام پدر
عشق گاهی زندگی سوز است
میلاد یکی کودک شکفتن گلی را ماننده است
باید تا صبح فردا صبر کنیم...

 

هفته دوم مهر 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته دوم فروردین 1388
هفته دوم بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته سوم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته چهارم شهریور 1387

 

 

پروفایل من
قیصر امین پور عزیز
نامه های فروغ فرخزاد به پرویز شاپور پیش از ازدواج
من به ندرت پیش می آیم(ایمان کرخی)
سید مهدی موسوی.غزل پست مدرن
علیرضا بدیع در بلاگفا
انگشت ششم (مرتضی آخرتی)
ابر شلوار پوش نوشته مایاکوفسکی
یادداشت های نا تمام(طاهره)
یک تکه ریسمان لای دندانه های چرخ دادگستری (سعید رضادوست)
شاهگل(احمد باغشنی)
سلمان بیات
تنها توفان کودکان نا همگون می زاید
ابراهیم لگزیان(دست خودم نبود)
معصومه (نسیم )
یک دو سه اسلاید
قلمدانهای مرصع (فرانک خجسته طاهری)
خوابهاي كودكي(حسين ميثمي عزيز.از نيشابور به آبادان)
قالب وبلاگ

 

 

RSS 2.0

منبع کد آهنگ مینوس

Designed By ParsTheme